|
دلستان |
|
شب بود... شمع بود... من بودم و غم شب رفت... شمع سوخت...من موندمو غم... |
یه اتفاق جالب:
امروز تولدمه...!!! ...
+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 21:38 توسط فرهاد |
دارم آخرین رمق های پاییز را در قطره قطره چشمانم میچکانم , سلول به سلول زمین زرد بوستان را زیر پاهایم در مینوردم و از واژه واژه حرفهای غمزده اش می گذرم ... خون زندگی حتی در رگ حیات همین تک برگ خوشکیده هم جاریست... ای کاش ما هم مثل درختها اگر زنگیمان را به دست های غمزده پاییز داده بودیم ؛ روح امید به بهاری شدن و از نو سبز شدن را از کف نمیدادیم....
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 23:45 توسط فرهاد |
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال بعد از این هم آشیانت هرکس است پیراهن یوسف خونده شده، فایل صوتیش رو پیدا کردم میذارم.
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
کم شدم.....
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است ....
باش با او یاد تو ما را بس است
---
پایین نوشت: متن بالا یک دکلمه خیلی زیباست که روی آهنگ از کرخه تا راین بوی
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 20:21 توسط فرهاد |
تو نميداني وقتي به اين حقيقت يأسآور فكر ميكنم چقدر در عمق خود فرو ميروم روِياي سبز من، ميدانم، شكوفههاي انتظار من هرگز ميوه نخواهند داد اگر نهال سُستِ حضورت را بادهاي سهمگين جدايي براحتي از سرنوشت من ربود، خيالت چنان در ذهنم ريشه دوانده كه هيچ قدرتي توان بركندنش را ندارد. فكر نكن كه از خيال من كوچ كردهاي. نه، هرگز. تصوير تو اينجاست، در قلب من. من چنان حضورت را نفس ميكشم كه گويي در هواي اتاقم جريان داري و اين عطر خيال توست كه مرا مدهوش كرده. منِ تشنه، سراب آمدنت را خواب ديدهام و ميدانم كه بايد اينجا، در قلب كوير جدايي، آمدنت را به انتظار بنشينم. باران حضورت را بر من بباران. خستهام بس كه اين شبها به جاي تو، مهتاب را در آغوش چشمانم گرفتم. براي اين دستهاي يخزده، گرماي آفتاب چارهساز نيست؛ اين دستها بيقرارِ دستهاي تواَند.
كه ستارگان ما در كهكشان سرنوشت
آنقدر از هم دورند كه هرگز با هم جفت نخواهند شد،
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:27 توسط فرهاد |
بعد از پریدن تو آسمان هنوز آبیست در میان هلالی سرخ خورشید همان دایره ای است که پایین میره و روز ها بعد از تو از تو متولد میشوند . بعد از تو مردمان به گامهایشان مطمئن , هنوز کفش میخرند , دعوا میکنند, میخندند , بچه ها به مدرسه میروند و آنجا تنها دغدغه کبری را می آموزند و می پندارند بدترین آتفاق خیس شدن کتاب فارسی است بعد از نبودن تو به سستی تارهای چسبناک زندگی پی برده ام و بارو کرده ام خوشبختی از جنس قطراتی است که در چاه های عمیق برق میزنند این سطل و طناب که میرود پایین همیشه معلق است پس بر آن نباید دل خوش بود.
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 21:12 توسط فرهاد |
بيصدا در خود ميشكنم
و تو
شكستم را نميبيني
سكوت ميكنم
و تو
اين بلندترين فرياد را نميشنوي
نازنين من،
ديگر به خاك رسيدهام،
قامت خميدهام را بنگر و چشمان ساكت سردم را.
چقدر دوستت دارم هنوز؛
حتي اگر نخواهي،
حتي اگر قرارمان را،
پايان را،
هواي مرداب را به يادم آوري
ستاره من،
تو را چه حاصل از مرور انتهاي آسمان؛
آنجا كه ستارهاي نيست
من حرف دارم،
حرف.
حرفهايي كه نه ربطي به هواي مرداب دارد
و نه به ستارههاي سوخته انتهاي آسمان
افسوس كه اكنون ديگر رفتهاي و با رفتنت،
حرفهايم را بيصدا و چشمانم را خيس كردهاي
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 12:11 توسط فرهاد |
حس عجيبي دارم،
مثل حس انقباض رگ گردن
يا دلهره شديد قبل از امتحان.
مثل احساس سرماخوردگي!
يك احساس بد!
احساسي كه باعث شود من رو به خودم خنده تلخي بزنم. احساسي كه بغضهايم را بيقرار ميكند
اما ناتمام است.
بغضم هم نصفهكاره ميماند؛
مثل سيگاري كه بزور خاموش شود.
تمام انرژيام را صرف تبديل اشكهاي نريختهام به غروري تهي ميكنم تا نشكنم،
تا تحقير نشوم.
سردرگمم.
مثل ماهي كه هنوز نميتواند صبح زود جايش را به خورشيد بدهد.
پُرِ حرفم،
مثل قاصدكي كه به اين طرف و آن طرف ميپرد
اما كسي حرف دلش را نميفهمد.
همه احساساتم،
همه حرفهايم را قورت ميدهم
تا اجازه دهم هر كسي تعبيري از منِ خسته داشته باشد.
من در نهايت خاموش ميشوم...
خاموش!
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 12:14 توسط فرهاد |
برایت از چه بنویسم ای بهترین, از حرفهای آبی, از کلمات به سبک بالی پروانه ها , از کودکی مانده در تنهایی خویش یا از سپیده های پنهان در عمق دریاها , از روح ویران قاصدک ها , یا کمی آنطرفتر , قلبهای پر از امید آدمها و یاس های روییده بر دیوارها...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:31 توسط فرهاد |
یه روزی یه بچه کوچولو می خواست به دنیا بیاد خیلی ناراحت بود رفت پیش خدا و بهش گفت: خدای مهربون مگه من کاره بدی انجام دادم یا اشتباهی مرتکب شدم چرا میخوای منو از خودت دور کنی؟ من نمیتونم تو اون دنیا بدون مهربونی های تو زنده بمونم خدا جواب داد: من همیشه پیش تو هستم هیچوقت تنهات نمیزارم اونجا هم که میخوای بری یه فرشته برات میفرستم تا همیشه مواظب تو باشه من عشقم به تو رو تو روح اون میدمم اون همیشه پیش توی و عاشقانه دوست داره بچه گفت: خدای مهربون من اگه خواستم اونو صدا کنم چی باید بهش بگم؟ گفت: بهش بگو مادر مادرم دوست دارم روز مادر رو به همه مادر ها و مادر خودم تبریک میگم انشا الله که همیشه سایشون بالای سرمون باشه 
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 19:5 توسط فرهاد |
دلم یه چند وقتی بود خیلی بهم گیر می داد هی داد میزد و فریاد می کرد من هم اصلاً بهش گوش نمیدادم دیگه اعصابم رو خراب کرده بود , دلم رو کذاشتم بیرون پنچره تا قشنگ خیس بشه که آب از لب و لوچش جاری بشه اینقدر نگه داشتم که سرما خورد یه جورایی بهم معصومانه نگاه کرد این بار دیگه سوختم خودم سوختم چون دلم بیرون بود آوردمش تو خونه و گذاشتم زیر پتو و ناز شو کشیدم براش سوپ درست کردم و تازه نشستم پای حرفاش و درد دلش , بیچاره دل ما آدمها که از دست خودمون هم دلگیره
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 11:46 توسط فرهاد |